ایکار پسر دایدال{هنرمند و معمار ومخترع وسایل مکانیکی بوده است.
بنا به قولی او با مشاهده فک مار اره را اختراع کرد}و کنیزی از کنیزان
پادشاه مینوس بنام ناکرت بود.دایدال پس از انکه طریقه نجات تزه را از
لابیرنت{هزار تو}که ساخته دست خودش بود "به آریان آموخت و تزه
مینوتور اژدها را کشت"مینوس پادشاه متغیر از این پیش آمد
دایدال و فرزندش ایکاروس را در لابیرنت زندانی ساخت ولی دایدال
برای خود و فرزندش دست به ساخت بالهایی زد که به وسیله موم
به شانه هایشان چسبانده میشد"و به ایکاروس توصیه نمودکه نه
در ارتفاع پایین حرکت کند و نه در ارتفاع زیاد پرواز نماید اما ایکار از
شدت غرور توصیه پدر را فراموش کرد .و چنان اوج گرفت که به
خورشید نزدیک شد و گرمای آن باعث شد که بالهاجدا شده
و او به دریا سقوط کند و آن دریا بعد از آن بنام او دریای ایکاری
خوانده شد . به عقیده برخی ایکار شخصی است که نخستین بار
استفاده از چوب را برای تهیه وسایل زندگی به مردم آموخت.
پرومته:
پدرش ژاپت و مادرش آسیا و برخی سلیمنه نامیده اند
او پسر عموی زئوس بود . پرومته بخاطر بشر زئوس را
فریفت . باین ترتیب که یکبار در {قربانگاه مقدس }هنگام
یک قربانی بزرگ وی قربانی را به دو قسمت تقسیم کرد.
گوشت و امحا ء گاو قربانی شده را در زیر پوست حیوان
مخفی کرده و قسمت دیگر یعنی استخوانها را با چربی
پوشاند و به زئوس پیشنهاد کرد که سهم خود را انتخاب
کند تا بقیه را به انسانها بدهد . ز ئوس قسمت دوم را
بر گزید ولی چون متوجه مو ضوع شد برآشفت و کینه
پرومته را بدل گرفت و برای تنبیه انسان تصمیم گرفت که
آنها را از آتش محروم کند. این بار هم پرومته به کمک بشر
شتافت.به این صورت که مقداری از بذر آتش را از چرخ خورشید
ربوده و در ساقه گیاه کما پنهان کرد و برای انسان به زمین آورد.
زئوس بعد از آگاهی از قضیه انسان و حامی او {پرومته}
را تنبیه کرد.برای افراد بشر مخلوق مخصوصی را که پاندور
{نخستین زن می باشد که خدایان هر یک او را به صفتی
آراستند و به این ترتیب زیبائی.ملاحت.حزم و احتیاط و مهارت
در کارهای دستی در اختیار او قرار گرفت ولی هرمس دروغ و
حیله گری را در قلب او جا داد} نام داشت فرستاد و برای تنبیه
پرومته او را با زنجیرهای فولادین در کوه قفقاز زندانی ساخت و
عقابی را مامور کرد تا جگر اورا که دائم به دحال اولیه بر میگشت
پاره کند و ببلعد . زئوس سوگند یاد کرده بود که پرومته را هرگز
از بندرها نسازد اما هرکلس هنگامیکه از آن حدود میگذشت با
تیری عقاب را کشت و پرومته را نجات داد البته زئوس از این پیش
آمد که یکی از افتخارات پسر او {هرکلس } بود خوشحال شد
ولی برای آنکه سوگند خود را حفظ کرده باشد پرومته را واداشت
تا انگشتری را که ساخته شده از فولاد همان زنجیر و یک قطعه
سنگ از کوههای قفقاز بود خود و تمامی انسانها برای همیشه
بدست کنند تا یادآور گناهی که نسبت به خدایان انجام داده بودند
بشود.
پرومته را به عنوان اولین اومانیست و خدای روشنگری میشناسند .
در آغاز وبلاگ مانده بودم که با چه متنی شروع کنم که به یاد لسان الغیب شیرازی افتادم
وباخود گفتم باتفالی از حافظ برا ی شگون بیا غازم که این غزل آمد:
الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
ببوی نافهءی کاخر صبا زان طره بگشاید زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
بمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
مرا در منزل جانان چه جای عیش چون هر دم فلک فریاد میدارد که بر بندید مهملها
همه کارم زبدنامی به خود کامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی ازو غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
پس آغاز وبلاگ نویسیم را با آغاز غزلیات خواجه شیراز به فال نیک گرفته و با دلگرمی
دو چندان ادامه خواهم داد